رویای کفشی کفشی - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 13:03
امروز دلم بچه شده! ازون بچه هایی که خرید میخواد! ازون بچه های شلوغ که دلشون ویترین مغازه میخواد... دلم میخواد برم واسه خودم یچیز رنگی رنگی بخرم... اصلا دلم خواست برم واسه خودم کفش بخرم... ی کفش چرم و راحت... ی چرم قهوه ایه خیلی خیلی ساده و راحت... دلم خواست برم پیاده روی... وقتی هنوز هوا روشنه... وق...
اندر آداب مستی - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 13:03
نکته:  قبل از انجام هر کاری به دستورالعملش دقت بفرمائید! ببین هر کاری ی دستورالعمل و راهکار و به اصطلاح آداب و رسومی داره؛ پس بهتره اگر تازه واردی یا اگر هر بهانه دیگه ای داری؛ خوبه خوب به آداب و رسوم کاری که میخوای انجام بدی واقف بشی و بعدش ادعا کنی... اکی؟ از غذا خوردن که ی کار ساده اس گرفته تا سخ...
ولنتاینونه - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 13:03
خوشحالم که رئیسه اصلا ولنتاین یادش نبود، حتی تاریخش رو هم نمیدونه، با این همه گشت و گذار توی اینترنت بازم حواسش به این چیزا نمیره، کلا اهل این قرطی بازیا نیست...  برخلاف منکه از دو هفته قبل یادم بود... خب دیگه آدما با هم فرق دارن... از اونجایی که شنبه و یکشنبه رو مطمئناً نمیرفتیم شرکت و البته اینکه ...
سر صبح من - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 13:03
صبح که می شود دلم هوررری میریزد... وای صبح! وای کار! وای حرف! کاش لااقل نزدیکی هایمان کله پزی بود؛ هر صبح میرفتم مغزی؛ زبانی؛ چیزی میزدم که وقت آمدن جان داشته باشم جواب چرت و پرت های اینها را بدهم... دنت نداریم... افسردگی گرفتند... حق هم دارند؛ هیچی که نمیفروختند دنت را داشتند...  حالا رقبت مسیر رفت...
ی وضع افتضاح - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 13:03
دچار روان پریشی شدم... اصلا نمیدونم ازین بهمن و اسفند جون سالم به در میبرم یا نه! اینقدری که بی پولی روی کارمون تاثیر داره هیچی دیگه نداره... یعنی اگر تعطیل بشه... سیل بیاد... زلزله بشه... برف و بوران باشه؛ میشه کار کرد اما امان از وقتی که پول نباشه...  حالا اینا ی طرف وقتی هم بهش میگم خریدت بی برنا...
مدیر بحران هستم - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 13:03
هر روز که میگذره به پاس وجود این شرکت عزیز و مدیر مدبرش! بیشتر به توانایی هام پی میبرم... من یک مدیر بحران عالی هستم... یعنی آخر آخر آخر مدیریت بحرانم... فقط ی مشکل دارم و اونم اینه که بعد از اینکه همه کارا صاف و صوف شد؛ دیگه بدنم یاری نمیکنه و بدجور کمبودهاش رو به رخم میکشه... از درون کم میارم... م...
لیدی ژنده پوش - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 13:03
ما که خودمون آدم نیستیم بریم خرید! یعنی آدمش نیستیم... از بس هم این مدت فقط به فکر این بودم که چجوری دو قرون و دو زار رو رو هم کنم کلا یادم رفته خودمم آدمم... اما یهو روزگار قسمت کرد و دیشب از سر اجبار به ویترین گردی افتادیم و حصب اتفاق اونم ی مغازه ای که برای اولین بار میدیدمش و به نظر متفاوت بود.....
هوس بارونی - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 13:03
آمدم خونه... تنهاااااااااام... دوسش دارم... بارون میاد... دلم واسه ی غذای گرم خونگی دست پخت خودم تنگ شده بود...  جون میداد ماکارونی... وقت رو تلف نکردم... ماکاررررررونی... اما یهو دیدم رب نداریم! رب! نباشه که نمیشه ماکارونی!! حاضر نیستم ازش بگذرم... حالا که تصمیم گرفتم هیچی توی این هوای بارونی و تنه...
سال کبیسه - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 13:03
چه روز مسخره ای... چه بهمن مسخره ای... چه سال شومی... چه کبیسه طولانی... چه خستگی بدی... چه بی پولی عجیبی... چه گره در فروش و کار باور نکردنی!!! همه هم و غمم شده چک های عقب افتاده ای که دیگه زورم نمیرسه بیشتر از این کشش بدم... نه دیگه حوصله دارم جواب پیام و زنگ بدم و نه روم بیشه بیشتر از این رو بزنم...
از فرت خستگی - تاریخ: 1395/10/15 ساعت: 16:41
دوباره حسابی کارم زیاد شده؛ اما فقط کارم زیاد شده... یعنی نه اینه کارم اون کاری باشه که باید... فقط کاره... کار و کار و کار... عوضش به قول بچه ها(وقتی میخوان مسخرم کنن) که میگن تو خوب نونت رو حلال میکنی! نونم حلاله... لااقل رئیسه به آرزوش رسیده که ی کارمندش 8ساعت کاری رو کار کنه!!! پول خیلی مقوله خو...
داستانه نوشتن - تاریخ: 1395/10/15 ساعت: 16:41
واقعا چقدر خوبه که مینویسم... نمیدونم ریشه اش از کجا میاد اما حتما از یک احساس نیاز شروع شده... از اونجا که ی سری حرفا همیشه توی مغزم و روحم انباشت شده و هیچ محرمی برای هم صحبتی نبوده... دقیقا یادمه بزرگترین معضل کلاس سوم دبستانم؛ اضافه شدن درس انشا به درس هامون بود و برای من که ی شاگرد زرنگ بودم آو...
مالدیو - تاریخ: 1395/10/15 ساعت: 16:41
ی کلیپ از مالدیو گذاشته بود و زیرش نوشته بود: " بهشتی به نام مالدیو" نمیدونم چرا وقتی تماشاش کردم انگار اینجا همون جایی بود که سالها وقتی میخواستم ارامش بگیرم بهش فکر میکردم... باورم نمیشد این صحنه ها اینقدر برام اشنا بود و تمام تصور تصویره من از ارامش... بغض افتاد به گلوم و به همه اونایی که اینقدر ...
پروسه تکراری - تاریخ: 1395/10/15 ساعت: 16:41
گاهی وقتا حوصله ندارم... حتی حوصله حرف زدن... یعنی همون قدری که مغزم با خودم حرف میزنه برام کافیه... الان دقیقا توی همون اوضاعم... شدیدا کسل و شدیدا بی حوصله... اونثدر بی حوصله که حتی دلم نمیخواد راجبه کار با رئیسه حرف یزنم... از حرفای تکراری خسته شدم... الان چند روزه احساس میکنم تمام انرژیم روی هم ...
من سگ عصبانی ام - تاریخ: 1395/10/15 ساعت: 16:41
این همه زحمتم برای آرامش و سکوت به باد رفت که رفت... دوباره شدم همون که بود... همون ادم زود جوش عصبی که همه چی اعصابش رو به هم میریزه... واقعا این همه صبوری و بی خیالی نوبره... ی مشت مرد بی عرضه و بی خاصیت... ازشون متنفرم... حیف این همه زحمت که روی این کار گذاشتم... حیف این همه وعده وعید که باور کرد...
ترجمه مقاله تشخیص فاکتورهای کلیدی تأثیر گذار بر روی رفتار خرید مشتری، در زمینه ی - تاریخ: 1395/10/15 ساعت: 16:41
عنوان انگلیسی مقاله: Identifying Key factors affecting consumer purchase behavior in an online shopping contextعنوان فارسی مقاله: ترجمه مقاله تشخیص فاکتورهای کلیدی تأثیر گذار بر روی رفتار خرید مشتری، در زمینه ی خرید  آنلایندسته: مقالات علمی و ISIفرمت فایل ترجمه شده: WORD (قابل ویرایش)تعداد صفحات فای...
فکر آزاد - تاریخ: 1395/9/10 ساعت: 3:29
دیروز عالی بود... امروزم همینجور... امروز ی ساعتی وقت کردم باز فکر کنم... نه از اون فکرای شلوغ همیشگی... از این نوع که خودش میاد... از اونا که همینجوری قروقاطی اما بدرد بخور میاد... داشتم فکر میکردم چقدر راحت آدما لیاقت خودشونو به نمایش میزارن و چقدر خوشحالم که همیشه سعی کردم بی لیاقتی نکنم... این ر...
حیف ازین عمر که بیهوده گذشت - تاریخ: 1395/9/10 ساعت: 3:29
از تمام اتفاقات اخیر فقط یک نتیجه گرفتم و اونم اینه که رئیسه اصلا دلش بند شرکت و پیشرفتش نیست؛ فقط میخواد وایسه و مقاومت کنه و همینی که هست رو همینجوری بدون افول نگهداره که اسمش باشه توی کار و سرمایه گذاریش شکست نخورده... فقط اونقدری که به ظاره کار اقتصادی بکنه و این همه آفتابه لگنی که دور خودش چیند...
یعنی تا این حد - تاریخ: 1395/9/10 ساعت: 3:29
به این نتیجه رسیدم که من ی آدم آرامش بر هم زنم!! کلا فقط خدا منو آفریده که زندگیه آرامش مادرم رو به هم بزنم... زندگیه پدرم رو بر هم بریزم... بین دوستی های خواهرم را به هم بزنم... روان عاشقانه پسردایی ام را برهم بریزم... خواب های شبانه زن دایی ام را از حضورم در زندگی فرزندش به هم بریزم... اعتقادات خا...
ی تجربه تازه - تاریخ: 1395/9/10 ساعت: 3:29
امروز ی روز تعطیل بود... حسابی خوابیدم... نقاشی کشیدم و 2-3 ساعت دیگه وقت بزارم تمامه... با اینکه سالها بود دست به رنگ نزده بودم اما ازش راضی ام... اما در تکمیل ی روز خوب! ی اتفاق جالب افتاد و اون اینکه محمدی که دماغش رو نمیتونه بالا بکشه برا من آدم شده و گفت نمیتونه دیگه بیاد شرکت!! منم گفتم جفتتون...
پروژه جدید - تاریخ: 1395/9/10 ساعت: 3:29
امروز ازون روزایی بود که حرفی برای گفتن نداشتم... یعنی فک کنم ی چند روزی همینجوری بدون اینکه حرفی برای گفتن داشته باشک روزم رو شب کنم... کار بود و کار... هیچ چیز اضافه ای هم نبود... همشون رو هم بلد بودم... همشون رو هم انجام میدم... همشونم انجام دادم... مکررا... از هر کدوم ی نتیجه گرفتم و ی پیش زمینه...

برچسب‌های مرتبط

از فرت خستگی | مالدیو تور | مالدیو بهشت روی زمین | فکر آزاد | فكر آزاد | فکر آزادی | یعنی تا این حد | پروژه جدید شیراز | پروژه جدید ناسا | پروژه جدید اصفهان