ی شنبه دیگه
-
تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 9:28
دوباره ی هفته دیگه شروع شد... شنبه... اصلا حوصله رضارو ندارم... یجوری میگه هماهنگ کنین که انگار مسئول انباره و داره جبران کسر و اضافه رو میکنه... سیصد سالی ی بار مثل اصحاب کهف از خواب بیدار میشه انبار میشمره اونم با نق و نوق من؛ اونوقت رئیس شده واسه من... از این همه بی در و پیکری و بی مدیرتی ا
بوتاکس
-
تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 9:28
ی مدته که رفتم توی نخ بوتاکس کردن... قبل از اینکه نجمه بره تهران خودم خیلی بهش فکر میکردم؛ اما وقتی آمد و اون همه تغییر رو دیدم دلم خواست... بعد دیگه نشد که بشه... مثل همه برنامه هایی که برای زیباییم داشتم و هنوز نشده که بشه... بالاخره شد تا این عیدی که یهو جیلا به صورت غافلگیر کننده ای گفت که
ی کانال دیگه
-
تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 9:28
رفتم ی کانال عضو شدم که از اون کانال قبلی هم بدتره... همون لاگچری سورپرایز بود که من همش هی دق میخوردم... بعد دیگه ازش زده شدم خیلی لوس بود... همش سمبل سازی بود کاملا معلوم بود... والا... کدوم مردی میاد 1 میلیون گل میخره میریزه زیر پای زن یا دوس دخترش بعدم قلب براش میکشه و آیفون بهش هدیه میده... درو
دیشب
-
تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 9:28
دیشب بعد از مدتها رئیسه با کلی صبوری امد نشست پای حرفای من... هرچند حرفام بی ربط و نامرتبط نبود و همش کاری بود اما خب خیلی وقته که به همینام گوش نمیده... نمیدونم چرا دیشب مهربون شده بود!! یعنی از همون اولش که آمد سعی کرد مهربون باشه اما خب... شاید از سال قبل بود شایدم اینور سال هم اتفاق افتاده بود؛
تخم سه زرده
-
تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 9:28
الان کاردم بزنی خونم در نمیاد... اینقدر حرص خوردم که تا گلو پر خونه... روی این همه حرص نشستم ی بسته پفک رو خرت و خرت خوردم بعدم ی پارچ اب و بعدم ی قرص ارامبخش! و میدونم به زودی از درد معده خواهم مرد... یعنی ادم اینقدر بیشعور؟ اینقدر نفهم؟ اینقدر بی مسئولیت؟ بگو آخه احمق خودتم که ذینفعی... چطور
نیاز شدید به ی تحول دارم
-
تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 9:28
دیگه خستگیامو درک نمیکنه... اصلا حرف زدن باهاش هیچ فایده ای نداره... شاید چون دیگه هم عقیده و هم هدف نیستیم... من هنوز دارم دست و پا میزنم که زحمتای این همه مدتم به باد نره و به ثمر برسه و اون داره به چیز دیگه فکر میکنه و شایدم به هیچی فکر نمیکنه... حرفام تکراریه و به قول خودش کاملا حق با منه اما مت
پیشونی منو کجا میشونی؟
-
تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 9:28
یعنی روز که داشتن پیشونی تقسیم میکردن نمیدونم خدا گل کم اوورد یا خط خراب شد؛ مجبور شدن از لجن حوض بهشت وردارن بمالن جای پیشونی من! هی... من اگر دستم نمک داشت که هنوز داشتم همون سر کار اول خانمی میکردم نه اینکه دو سه تا کار عوض کرده بودم... من اگر دستم نمک داشت اینقدر آدما نیامده بودن سواستفاده
ی شب رویایی بعد از مدت ها
-
تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 9:28
وااااااااای چقدر امشب خوب بود... یعنی این رئیسه وقتی خوبه دیگه خوبیش حد نداره وقتی هم بی تفاوته واویلا!! اصولا سر وسط نداره... یا عالی یا جا خالی! حالا امشب ازون شبای عالیش بود... خودشم به تنوع نیاز داشت... منم که همیشه تنوع دووووووووس... زدیم به جاده... نه خیلی دور اما خوب... به بهانه کار اما خب؛ و
آخر سال
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 4:26
حس بدی بود وقتی بعد از ی عالمه روز تلاش تنهایی و خب نتیجه مقبول؛ حتی 10 دقیقه هم سهم تو نشه که بهت خسته نباشید بگن... دلم گرفت... انتظار داشتم لااقل بعد از اینکه آخرین نفر هم رفت و من موندم و ی عالمه کار تنهایی؛ به اندازه ی خسته نباشید و تشکر خشک و خالی هم که شده صدام کنه و بشونه و برام وقت بزاره...
ی وضی بی حوصله ام
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 0:50
آخ آخ که دوباره حوصله ندارم... نه حوصله خودمو نه بچه هارو نه شرکت نه خونه نه بیرون... ازون روزاس که فقط حوصله ندارم... امروز دوباره حکم آزادی من صادر شد... اما نمیدونم چرا اصلا خوشحال نیستم... تازه ماشین هم دارم... بازم برام مهم نیست... و بدتر اینکه میخوام برم مسافرت اونم نه ایران... اما بازم
نمیدونم چیکار کنم
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 18:03
اصلا نمیدونم توی این اوضاع مسافرت رفتنمون با رئیسه کار درستیه یا نه... اینقدر این روزا اعصابش خورده و کم توجهی میکنه که میترسم به خاطر من و حرفا و اتفاقای اخیر تصمیم به مسافرت گرفته باشه... تا ی جاییش رو بهش حق میدادم و گفتم واقعا 10 روز خیلی سرش شلوغ بوده و بعدم که قضیه منتفی شدن فنلاند پیش آمد گفت
همین الان
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 18:03
دلم خواست برم... همین الان... دیگه خسته شدم... نه اینکه این روزا بد باشه؛ نه خیلی خوبه... این روزا هوا عالیه... عالی... ازون هواها که دلت میخواد ساعت ها وایسی و نفس بکشی... پول بچه ها هم جور شده... مجید هم در حد دهن بستن و نفس کشیدن یچیزی براش جور شده... از طرف طبیعت هم فعلا در موضع قدرت هستیم
سکوت
-
تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 9:13
تمام یکی دو ماه گذشته رو با خستگی خیلی زیادی به امید ورق زدن تقویم و پیدا کردن دو سه روز تعطیلی گذروندم و حالا دقیقا وسط این دو سه روز تعطیلی تنها گوشه خونه به اتفاق های گذشته فکر میکنم... علارغم تمام تلاشم وبه عهده گرفتن مسئولیت رفع و رجوع کردن بی پولی ها و جلو و عقب افتادن چک ها و تماس جواب دادن ه
سکوتی سنگین تر از فریاد
-
تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 9:13
امروز به این نتیجه رسیدم چقدر مهمه آدم یکی رو داشته باشه که وقتی حالش خوبه یا حالش بده باهاش صحبت کنه... خیلی مهمه که وقتی پات له شده و کبود شدی بتونی برای یکی ناز کنی؛ نه اینکه غریبه ها حالتو بپرسن... خوبه که کی باشه که نگران خط لبت باشه نه اینکه یکی که ی بار دیدتت بخواد حالتو بپرسه... و چقدر خوبه
شاید بی نوبت
-
تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 9:13
وقتی دیشب عزرائیل از توی بدنم رد شد؛ و تپش قلبم دردی رو به جسمم انداخت که میگفت بیچاره بهتره برای خودت ی فکری بکنی و موجب شد از ساعت 4تا 7صبح توی رختخواب دراز بکشم و به سقف خیره بشم و الان دارم از درد چشم و سر میترکم؛ به خودم گفتم کجای کارم؟ اگر مرده بودم کی میامد جمم کنه؟ کدوم یکی از همکارام بالای
چی بگم والا
-
تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 9:13
رفتم دکتر... خب حالم بد بود... اونقدری که آبجیه آمد و بردم... حالم از توی چشای گود رفتم داد میزد چه خبره... قرص زد افسردگی بهم داد!! بماند قرصه که تکرار ی دوره افسدگیه... رفتم خونه و عوارضش رو نگاه کردم نوشته بود: خواب آلودگی... سردرد و سرگیجه... حالت تهوع... در هفته اول ایجاد استرس شدید و تشنج میکن
نمیدونم
-
تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 9:13
اولا که امروز روز جهانیه زنه... 8مارس... دوما مبارکم باشه که هنوز هستم... حتی یک زن... اما در ادامه... نمیدونم باید چیکار کنم! الان دقیقا ی عالمه کار انجام نشده دارم که اصلا نمیدونم باید چیکار کنم!! همش تقصیر رئیسه... هروقت مرخصی میگیره که کارای شرکت رو بکنه حتی ی ساعت درست هم وقت نمیکنه شرکت
...
-
تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 15:02
... دارم فکر میکنم... ... نوشتن را فراموش کرده ام... دلم میخواست بنویسم اینجا هوا عالیست؛ اما ننوشتم... بعدش آمدم با چه هیجانی... با چه تجربه ای... شده بودم یک بمب انرژی و دلم میخواست حرف بزنم... نه برای هر کسی... فقط یک نفر... اما نه تنها پای حرفهایم ننشست؛ تمام شور و هیجانم را تبدیل به عصبانیتی ...
یک تجربه عجیب
-
تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 15:02
صدای همهمه می آمد، تاریکی مطلق بود، فقط گاهی با نور متحرک و سریع فلش دوربینی صحنه ای از حضور بقیه دیده میشد، انگار همه چیز برای بقیه عادی بود، هوا لحظه به لحظه خفه تر میشد، انگار سقف غار داشت به سینه ام نزدیک میشد، دیوارها هم، تنگ تر و تنگ تر... عرق گرم روی صورتم به پایین میچکید، نم نمکیه بدنم لباسم...
بغضم گرفته
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 13:03
رئیس نامردترین بی معرفت ترین بی احساس ترین بی ذوق ترین بی نمیدونم دیگه چی! بی همه و ایناترین آدم دنیاس اعصابم از دستش خورده... بی انصاف... انگار همه آدمای دنیا آدمن اما من نه... بمن چه که باید دوجا کار کنی؛ منکه نباید تاوان بدم... نمیتونی جمش کن؛ اما از من نخواه 10نفر باشم و هرکس نیست من باشم!! بعد ...