دیشب

تعرفه تبلیغات در سایت

دیشب بعد از مدتها رئیسه با کلی صبوری امد نشست پای حرفای من... هرچند حرفام بی ربط و نامرتبط نبود و همش کاری بود اما خب خیلی وقته که به همینام گوش نمیده... نمیدونم چرا دیشب مهربون شده بود!!

یعنی از همون اولش که آمد سعی کرد مهربون باشه اما خب...

شاید از سال قبل بود شایدم اینور سال هم اتفاق افتاده بود؛ نمیدونم؛ اما خب نسکافه خوردیم... بعدم پوست شکلاتشو انداخت تو نسکافه منناراحت

منم با همون پوست نسکافم رو سر کشیدم!!!

شاید کار بدیه که وقتی میخواد دوباره شروع کنه به خیال پردازی و حرف تکراری زدن من میپرم توی حرفش و یادش میارم که عمل کن نه صحبت؛ اما خب حوصله ندارم بشینه رویا ببافه و بعدم بره خونه بخوابه و فراموش کنه!!

نمیخوام بهم حق بده؛ واقعا دیگه هم رنگ جماعت شدم اما خب اگرم تحولی ایجاد بشه خوبه... که البته فقط باید منتظر معجزه موند...

ی بار دیگه هم گفتم؛ شایدم به خودش گفتم؛ مثال زدم که کار رئیسه مثل این میمونه که بمن بگن بیار برو مثلا توی تجزیه زباله کار کن!!

خب من نه این کارو دوست دارم نه کار تمیزیه نه در شان فکر منه و نه هیچ سنخیتی با روح و روانم داره... حالا ی دانشمند هم بشینه صبح تا شب اندر مزایای تجزیه زباله و طبیعت و تاثیر مثبتش در زندگی ایندگان و حتی آینده خوب کار برام بگه... خب من اصلا گوش نمیدم چی میگه؛ چون کارو دوس ندارم؛ الانم همینه؛ رئیسه کارو دوس نداره نه اینکه نخواد کار کنه؛ چون همین آدم با همه خستگیاش توی محل کار و اون همه مسئولیت؛ آخرین پروژه ای که دوست داشت ساختن خونشون بود که یک ماه نیست ازش میگذره...

دوسش داشت...

میخواست درستش کنه و این کارو کرد... هر روز با همه خستگیش و تنهایی رفت و آمد و با بنا و نجار و نقاش و برقکار و صدتفر دیگه هماهنگ کرد و خونه و ساخت و تحویل داد...

اما این کارو دوس نداره...

حالا حتی اگر حضورش اینجا معجزه هم بکنه براش مهم نیست...

وعده و وعید بمن میده؛ اما من دیگه گول نمیخورم چون حرف زیاد شنیدم؛ برای همین به همین روالی که دارم ادامه میدم... 

هرچند هی و هی گفتن اینکه من خسته شدم چیزی رو تغییر نمیده و رئیسه رو بی تفاوت تر میکنه؛ اما خب باید بدونه که شاید واقعا یکی دو ماه دیگه نتونم بیشتر به این روند ادامه بدم... بالاخره آدمم باید ی جایی احساس ارزش کنه تا بتونه کاری انجام بده... نه اینکه اینقدر درجا بزنه که حتی دیگه روم نمیشه به بچه ها وعده آینده خوب رو بدم...

هر روز صبح که ویزیتورها میان؛ میمونم در جواب سوالاشون درباره ی سری چیزا چی بگم... اصلا آینده ای که من بهشون وعده میدم هست؟؟؟

خودمم دیگه از این همه لاپوشونی و دروغ خسته شدم... یک ساله دارم بهشون میگم خیارشور از شیراز میاریم... الانم که جدیدا دارم وعده میدم طبیعت از سیرجان میاریم... و چند ماهه دارم وعده اضافه شدن مسیر بهشون میدم... و هر روز باید بپیچونمشون که امروزم برین بالاخره درست میشه...

برای همین تکرارهاس که سعی میکنم سکوت کنم... 

رئیسه سکوت رو بیشتر دوس داره...

از سکوت من احساس آرامش میکنه...

منم نمیخوام آرامش ظاهریش رو بگیرم...

هرچند در حد گزارش و طوطی وار گاهی یچیزایی میگم اما خیلی وقتا هم نمیگم...

دیشب وقتی دوتا کافی میکس رو ریخت توی لیوان از خوشحالی ذوق مرگ شدم که بعد از مدتها داشته به حرفم عمیقا گوش میداده... 

اما خب خیلی وقته عادت کردم که به حرفام گوش نده!!!

این خیلی بده میدونم اما خب چیکار میشه کرد... این روندیه که بیشتر دوست دارن و منم نمیتونم چیزی رو تغییر بدم...

بالاخره اینکه دیشب باز رئیسه مهربون شده بود...

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 9:28
برچسب‌ها :

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :