بفرما قهوه تلخ!

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
داشتم فکر میکردم چرا شرکت ما مثل همه جاهای دیگه تعطیلات تابستانه و زمستانه نداره؟ همه شرکت های بزرگ؛ برای ی تجدید قوا هم که شده یکی دو روز میندازن سر تعطیلات پیش آمده و بالاخره یک هفته رو تعطیل میکنن زمستون یک هفته رو تابستون و اونوقت یا شیفت میشن توی این فاصله
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 22:29
برچسب‌ها :
یعنی ی ادم دیوونه میخواد که زن باشه!! نه! منظورم اینه که چقدر زنا دیوونه ان... نه اینکه تقصیر داشته باشن ها... کلا میگم... اصلا ولش کن...  خب دیگه همینی که هست... اما خب این کرمی که توی وجود خانما هست که میخوان خودشونو خوشگل کنن منظورمه... و تعجب از کار خدا
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 22:29
برچسب‌ها :
آخر هفته...  امروز اینقدر هوا خوب بود که خیلی دل کندن از رختخواب برام سخت بود... ی باد خنک صبحگاهی و ی سایه سنگین... همینجوری هی بهت میگفت بخواب بخواب بخواب... ولی خب نمیشد دیگه... اگر این تعطیلی های مسخره وسط هفته نبود و آخر هفته دو روز تعطیل بود من دیگه م
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 22:29
برچسب‌ها :
یکی از بزرگترین معظلات زندگی من همیشه غذا خوردن بود! که به شدتی باهاش مشکل داشتم که گاهی چند روز یکبار هم درست و حسابی چیزی نمیخوردم و فقط در حد اینکه اسمش باشه چیزی خوردم دستی به غذا میبردم...  البته غذای آماده و مامان پز این مشکل رو کمتر داشت اما خب همونم
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 22:29
برچسب‌ها :
درسته که احساس بی نیازی میکنم اما غمگینم... بی نیازی با حسرت نداشتن میاد اما با شادی نمیاد... بی نیازی یعنی دیگه وقتی ادمارو میبینی حسرت اینو نخوری که کاش جای یکیشون بودی... دیشب رفتیم پدیده... خوب بود...  حالم خیلی خوب بود... هوا هم خوب بود... وبالاخره اینکه خوب بود... راجبه بحث زیبایی(حالا به ظاهر
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 1:17
برچسب‌ها :
امروز اختتامیه نمایشگاه عکاسی بود... نمیخواستم برم؛ یعنی برنامه ای نداشتم... عصر بود؛ بعد از ی پرخوابی عجیب به اصرار حدیث و به دعوت بقیه مجاب شدم که برم... البته خیلی هم بد نبود... یجورایی وقت آدم گذرونده میشه...  رئیسه میگه جمعه ها همراشون جایی نرو؛ بمون خونه استراحت کن؛ اما خب تنهایی برای من بیشتر
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 1:17
برچسب‌ها :
وای باز شنبه... البته جمعه از شنبه بدتره ها... اما نمیدونم چرا من حالم شنبه ها هم خوب نمیشه... الان در حد تیم ملی بی حالم... دیشب یهو این معده شروع کرد آلارم دادن... ساعت از 1 گذشته بود... داشتم به خودم میپیچیدم... از اون طرف هم ارامبخش خورده بودم... داشتم بیهوش میشدم... ی اوضاعی بود... بلندشدم نشست
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 1:17
برچسب‌ها :
+ رسما دلم میخواد یکی بی سر و صدا بیاد برم داره ببره ی جای سرسبز که پر از درخت و گل و سبزه و پروانه باشه... دلم برای جک و جونورهای رنگی رنگی تنگ شده... دلم میخواد برم ی جایی که همش جنگل باشه... اینقدر عمیق که انتهاش معلوم نباشه... بعد ی کوله بندازم و راه بیفتم پیاده...برم و برم و با دنیای خودم حال
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 1:17
برچسب‌ها :
کمتر پیش میاد که چند روز بشه پشت سر هم تعطیل باشه که من بتونم جیم بزنم... و اصولا من از جمله اونایی نیستم که شامل مرخصی های طولانی بشم!! همیشه آخرین نفری که از شرکت میره منم و اولینی که میاد باید من باشم... ی روزم که برم مرخصی باید به صورت آنلاین باشم و اینقدر زنگ و تلفن و پیام جواب بدم تا کچل بشم!!
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 1:17
برچسب‌ها :
+ ی آرزوی خنده دار امروز داشتم خیابون قدم میزدم و فکر میکردم چقدر همه چیز از نظرم به اسم زندگی مسخره میاد!! همین روزمرگی های مردم... همین برای کار و دنبال کار دویدن ها...  نمیدونم شاید هدفی پشتش باشه یا شادم نباشه... مهم اینه که من هیچ هدفی ندارم... داشتم به در و دیوار مغازه ها نگاه میکردم... هیچ
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 1:17
برچسب‌ها :