نمیدونم چیکار کنم

ساخت وبلاگ

اصلا نمیدونم توی این اوضاع مسافرت رفتنمون با رئیسه کار درستیه یا نه... اینقدر این روزا اعصابش خورده و کم توجهی میکنه که میترسم به خاطر من و حرفا و اتفاقای اخیر تصمیم به مسافرت گرفته باشه...

تا ی جاییش رو بهش حق میدادم و گفتم واقعا 10 روز خیلی سرش شلوغ بوده و بعدم که قضیه منتفی شدن فنلاند پیش آمد گفتم خب حق داره خیلی روش حساب کرده بوده البته هنوزم قطعی نیست... بعدم قضیه مجید و بی پولی و اینجور چیزا که بازم بهش حق دادم اما من همه تلاشم رو کردم که خیالش رو از سمت کار راحت کنم... 

اصلا مثل پارسال نیست... نه ذوق و شوقی برای رفتن داره نه برنامه ای... پارسال تمام هفته آخر رو توی ابرا بودیم و هر شب که قدم میزدیم از رفتن میگفتیم و خاطرات مسافرت های گذشته و در انتها به این میرسیدیم که اگر هم رفتیم و با تصوراتمون یکی نبود فقط از حرف زدن با هم لذت میبریم...

اما امسال نه تنها رئیسه از حرف زدن با من لذت نمیبره بلکه هر بار هم که چه به شوخی چه به جدی با هم حرف زدیم بحثمون شده و کلی اعصاب خوردی داشتیم...

نمیدونم باید چیکار کنم... هرچی بیشتر تلاش میکنم کمتر نتیجه میگیرم... خودمو از دست و پاش کشیدم کنار که شاید بعد از اتمام پروژه خونشون یکم حالش بهتر بشه اما نشد... نه سکوتم فرقی کرد نه بود و نبودم... 

حالا موندم با این اوضاع اصلا مسافرت رفتن کار درستیه یا نه؟ میترسم با این حالش بریم و اعصاب خوردیش موجب بشه گند بخوره به عید و تعطیلات و حریم و دوستیمون... 

من هی سعی میکنم حالم خوب باشه... گاهی شوخی میکنم... میرم بیرون میام خرید میکنم آماده میشم حتی رفتم آرایشگاه و موهامو کوتاه کردم اما جرات نکردم پیام بدم و بهش بگم... بونقدری که این روزا سرد و بی منطق شده ترسیدم یچیزی بگه که دبم بگیره... ترجیه دادم خودش بالاخره ببینه... 

خیلی ذوق رفتن داشتم... همه کارارو هم خودم پیگیری کردم که اون به کارای خودش برسه اما الان دیگه ذوق آنچنانی ندارم... فقط شک دارم که رفتنم درسته یا نه...

نمیدونم شایدم دوست نداشت با ماشین بریم یا دوست نداشت من باهاش با ماشین برم؛ البته من اصراری نکردم... همین الانم میتونم پرواز بگیرم فقط در حد پیشنهاد بود چون واقعا معطلی داره از مهرآباد به امام و حتما باید نصف شب میرفتیم که به پرواز 5 صبح برسیم... 

واقعا نمیدونم باید چیکار کنم... شاید باید تنها میرفتم... بالاخره تجربه تنهایی هم اونقدرا بد نیست مخصوصا اگر فقط برای ریلکس کردن باشه...

فکر میکردم امسال همه چی خیلی قشنگه چون اولین باره که بجز خونه سال تحویل رو جای دیگه میگذرونم و اولین باره که کنار همیم... اما الان میبینم خیلی هم این قضیه خوب به نظر نمیاد...

میترسم با این کار خاطره قشنگ ارمنستانمون هم گند بخوره... شاید بعضی وقتا نباید به بعضی چیزا اصرار کرد... 

فکر میکردم بعد از یک سال بدش نیاد حال و هوایی عوض کنه... و به یاد مسافرت قبل بهمون خوش میگذره... اما الان دو دل شدم...

اونقدر درگیره که حتی برای جلسه آخر سال بچه ها هم هیچ برنامه ای نداره... تمام این هفته هم سر کاره و منو به امون خدا گذاشته و تصمیمات خودم... پارسال باز میلاد بود نظر میداد و دستی به بال من میگرفت... الان که به کی بگم؟! به رضا؟! 

موندم... واقعا موندم...

شایدم کار بدی کردم... یا کسی چیزی گفته... یا ازم دلخوره و چیزی نمیگه وگرنه این همه بی توجهی یهویی امکان نداشت... نمیتونست در عرض چند روز اینقدر همه چی بد بشه که حتی یک هفته اس پیام نمیده...

حتی پارسال که مهدی گند زده بود به قصه؛ اینقدر مقاومت نمیکرد که الان داره... همیشه هروقت هرچی هم میشد باهام حرف میزد... خیلی وقتا از خودش میگفت هرچند راجبه مشکلاتش همیشه تودار بوده...

نمیدونم...

واقعا نمیدونم...

میترسم همه چی خراب بشه...

و دلم برای این روزای قشنگ بهاری که میگذره میسوزه...

صدای پرنده ها دوباره زنده شده... و حیف...

...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 18:03