خستگی

ساخت وبلاگ

+ خستگی

امشب اینقدر رئیسه صداش خسته بود که از اینکه عصری بهش اون حرفارو زدم دلم سوخت...

حق داره خب تمام شبانه روزش رو یکی دو هفته ای هست داره کار میکنه... البته تازه میتونه منو درک کنه که چه جونی داشتم اما بالاخره ادما خسته میشن...

فقط کییف میداد ی جای آروم مثل همون انزلی باشه و ی هوای خوب و ی آرامش؛ اونوقت بغل و خواب... بعد تمام خستگی های ادم تمام میشد...

منکه ی همچین حسب داشتم...

کاش این چند روز تعطیلی رو خراب نکرده بود... نمیدونم چرا دلش نمیخواست با هم بریم ی تفریح به این قشنگی...

منکه اذیتش نمیکنم... همیشه هم سعی کردم هرجا رفتیم دختر خوبی باشم و پایه باشم و بهمون خوش بگذره...

نمیدونم شاید بالاخره ی فکری کرده دیگه...

شاید اونم دوس داره تنها باشه این روزا...

ولی میدونم که گاهی دوای همه دردا و خستگی ها یچیزی به اسم بغله اونم ی جای امن و آروم؛ ورای زمان و مکان...

تصورش هم لذت بخشه...

ی خنکیه بهاری و ی سکوت و ارامش و فراغ از زمان و مکان و ی بغل و ی خواب عمیق...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱۱

...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 1:17