دلم غم داره

ساخت وبلاگ

ی صبح دیگه و ی عالمه بی صولگیه دیگه...

دیشب که از شرکت رفتم از خودم لجم گرفته بود... داشتم فکر میکردم واقعا من از این زندگی چی میخوام؟

هرچی جلوتر میرم بی هدف تر میشم... برای هرچی میجنگم بیشتر ازش دور میشم... ی وقتایی بود ارزو داشتم ازد بودم تا به همه ارزوهام برسم... اینقدر انرژی داشتم که از در و دیوار بالا میرفتم... اما الان رسیدم به رکود... اینقدر بی انگیزه ام و اینقدر نمیدونم چی از زندگی میخوام و اینقدر بی حالم که گاهی حالم از خودم به هم میخوره...

حتی حال ندارم برم به خودم برسم...

واقعا دیگه منتظرم بمیرم از این نگبت زندگی نجات پیدا کنم...

ی روزی بود کوچکترین چیزی که ناراحتم میکرد ازش انتقام میگرفتم... اونم نه با خشونت... اگر لحظه ای غصه به دلم میامد؛ با رقص و شعر و آهنگ پدرشو در میاووردم... اینقدر شاداب بودم که شاید روزی دو سه دست لباس عوض میکردم... اینقدر به این موهام ور میرفتم که دست کمی از ی آرایشگر نداشتم...

هی...

چقدر بی حس و حالی بده...

چقدر بده آدم توی بزرگترین انتحاب زندگیش له بشه...

نه راه پس داری نه پیش...

دیگه هیچی توی آیندت نیست... دلبستگی هات دروغه... واهیه... وقت گذرونیه... 

هیج فکرشو نمیکردم ی روزی اینقدر پژمرده بشم که نیاز باشه دوباره به خودم نامه بنویسم...

ی انیمیشن دیدم ی جمله بامزه گفت "همه آدما یکی رو دارن که ندارن"

الان دیگه مهم نیست که اون ادم نیست... مهم اینه که تا ابد و دهر هم کسی نخواهد بود... 

دیگه حتی واسه ی شروع هم جون ندارم

آدما خیلی بدن... بدتر از اونکه تصور کنی... دیگه نمیخوام هیچکدومو ببینم... 

واقعا دلم میخواد برم یجایی که هیشکی نباشه... کاش میشد بری... ی جایی که فقط خودت باشی و خودت...

هرکسی که وارد زندگیم شده بالاخره ی ضربه روانی بهم زده و رفته... حالا چه بااجازه چه بی اجازه...

بالاخره مامان پیروز شد...

خوب میدونست که اگر چند سالی منو آزار بده و نزاره آزاد بشم بالاخره شر و شورم تمام میشه و میپوسم و آروم میگیرم و میشم همونکه اونا میخواستن...

خیلی مقاومت کردم... خیلی تنهایی کشیدم... خیلی گریه کردم و کسی نفهمید... و حالا تمام شدم...

و بعضی از آدما خیلی زودتر از اینکه مرگشون برسه میمیرن...

...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : دوشنبه 25 ارديبهشت 1396 ساعت: 21:19