بارون میاد

تعرفه تبلیغات در سایت

داره بارون میاد...

و من توی اتاقم نشستم... همون کنج همیشگی...

و معین و هلن گوش میدم... 

از اینکه هنوزم دلم میخواد توی بارون قدم بزنم خوشحالم... و از اینکه دارم بازم سرکوب میشم و تمام میشه همه اشتیاقم دلم میگیره...

داشتم فکر میکردم اگر ی دوس داشته باشم همین اطراف؛ که قرار هم نباشه اینجا باشه که کسی بدونه و ببینه؛ و خونه داشته باشه؛ حتما و حتما روزایی که فرداش تعطیله و روزای پنجشنبه میتونم برم پیشش و شب رو بمونم... بی دغدغه... به هر بهانه ای...

مثل تیچر... کلاس گیتار هم بهانه خوبیه... و سمینار و درس و زیان و دوره و هرچیز دیگه...

اونوقت کی میخواد بگه چرا؟؟ اصلا کی هست که بگه چرا؟؟

دیگه لااقل طول هفته دلم نمیگیره... دلمو خوش میکنم که آخر هفته میاد و من قراره برم ددر... لااقل 36 ساعت برای خودم باشم و برگردم به دنیای قبلیم...

اینکه دوس داشتم پیام بدم "بارون" و بیاد دنبالم دیگه نشدنیه... نه به سن من میخوره نه به موقعیت من... ارزوی پیاده روی و گردش و تفریح رفتن هم همینطور... اما خب میشه یکی رو پشت خط داشته باشی که وقتی دلت گرفت بدونی یکی هست...

رئیسه خوبه... مهربونه... اما باید بره... باید برم... باید... به قول خودش ما دوتا خط موازی نبودیم که بتونیم بعدی هم با هم باشیم... ما دوتا خط متقاطعیم... خوشحالم که نقطه تقاطع 3ساله ام باهاش خیلی عالی گذشت...

واقعا با عظیم هم اینجوری نبود... عظیم اردیبهشت 91پیداش شد و کلی بدبختی درست شد و شهریور دیگه اون آدم قبل نبود... کمتر از 5 ماه همه چی تمام شده بود اما من تا بهمن هم صبوری کردم و کشیدم اما دیگه نشدنی بود... وقتی یکی باید بره؛ میره...

اما با رئیسه ی دنیا و زندگی داشتم... تمام روزا و شبای کار... تمام ارزوهام و تمام حسای خوب دنیا... 

شاید بعدنا توی زندگیش هیچ وقت منو یاد نکنه؛ بالاخره زندگی جریانش فرق میکنه اما من با افتخار هیچ وقت یادم نمیره...

بگذریم...

بارون میاد...

نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:02
برچسب‌ها :

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :