اردیبهشت

ساخت وبلاگ

دیروز رفتیم بهشت...

عالی بود...

عالی هم یچیزی بیشتر...

هوا اینقدر لطیف بود و آدما اینقدر مهربون و صمیمی که دلم خواست برم پیرمرده رو ببوسم... ی لحظه دلم برای بابابزرگم تنگ شد و بغض کردم و شاید اگر کسی نبود گریه میکردم...

همه جا سبز بود...

پر از گل و گیاه...

آب بود...

و درخت و سایه و پرنده... 

بلبل...

چقدر قشنگ میخوند...

فوق العاده بود حس و حالش...

منکه روحم به پرواز بود... اینقدر دلم میخواست بیخیالم بشن من برم بشینم تنهایی لب جو و گذر عمر رو ببینم اما نمیزاشتن که!

اق...

مثل این حسرتی های مدل ندیده! جیگرمو خون کردن...

از بس نشستم و بلند شدم و لبخند ملیح زدم خفه شدم! تازه ی ساعتم داشتم قاصدک فوت میکردم!! حتی دست از انعکاسم توی آب هم برنداشتن!!!

ولی فوق العاده بود...

دلم خیلی میخواست میرفتم ی چند روزی اونجا زندگی میکردم... توی اون خونه قدیمی ها... خدایی هیچی با شمال فرقش نبود بجز دریا که اونم مهم نبود چون هوا معتدل رو به شرجب ترجیح میدم...

اما واقعا مهمه که آدم اینجور جاهارو با همه عالی بودن ها با کسی بره که دوسش داره... هرچند رئیسه دیگه دوسم نداره اما من بازم دیروز خیلی خیلی یادش کردم و یاد همه روزای خوب با هم بودنمون...

وقتی هم که نشستم توی ماشین اکبری یجوری ناخودآگاه دلم خواست بود و دستش رو میگرفتم...

گاهی از این همه بی ذوقی رئیسه دلم میگیره... ولی خب مجبورم که فراموش کنم و به راهم ادامه بدم... به هر حال زندگی پای این صبر نمیکنه که من بازم بشینم و غصه اینو بخورم که چرا یکی دیگه دوسم نداره...

هرچند تنها دلخوشی این روزای زندگیم خودش بوده ولی دارم سعی میکنم دیگه بیشتر از این آویزونش نشم و بزارم به زندگیش برسه و مثل ی اب باریکه کنارش برم...

دارم سعی میکنم کم پیام بدم کم حرف بزنم کم بنویسم...

هرچند گاهی وقتا ی جمله هایی پیدا میکنم که مجبورم میکنه براش بفرستم و یا ی جاهای قشنگی که دلم نمیاد نبینه؛ اما میدونم که مثل همیشه بی جواب میمونه... 

خیلی وقته...

به قول خودش داریم از تقاطع با هم بودنمون عبور میکنیم...

شاید این دوتا خط زندگی با زاویه خیلی تندی از هم دور بشن...

نمیدونم ی روزی اسم رئیسه توی لیست تماسم بمونه یا نه... اره میونه... همینجوری که بقیه موندن اما گاهی فقط در حد ی شماره برای همیشه باقی میمونن و گاهی مثل مهدی بلاک میشن و یا مثل محمد فراموش میشن و یا مثل عظیم فقط برای روزای دلتنگی یاد میشن...

بالاخره اینکه دارم از قالب تنهاییم درمیام...

از اینکه منتظر بمونم تا رئیسه باشه... میخوام دوباره خودمو با همه آدما تقسیم کنم... خیلی... و به همه اونایی که بهم نیاز دارن جواب بدم و با همه برم وبیام و حتی در حد تفریح و گردش...

میخوام فراموش کنم که عادت کردم همیشه کنار یکی بشینم که باید دستش رو دودستی توی دستام بگیرم وقتی اون داره به جاده نگاه میکنه و من دارم اونو نگاه میکنم...

خوشحالم که هوای خوبیه برای فراموش کردن... 

هرچند اردیبهشت ماه عاشقیه... 

بهترین ماه برای عاشقی...

برای خندیدن و دست در دست رفتن...

از تکرار این حرفش دلم بیشتر میگیره وقتی داشت بهم یاد میداد که یکبار دیگه با یکی دیگه شروع کنم و خودم و زن بودنم رو محک بزنم... 

غصه خوردم...

خیلی...

اما فراموش میکنم...

فراموش که نه... اما بغچه کردن و توی بایگانی کردن...

به امید روزای قشنگ اردیبهشت...

 

...
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:06