ی وضی بی حوصله ام | بلاگ

ی وضی بی حوصله ام

تعرفه تبلیغات در سایت

آخ آخ که دوباره حوصله ندارم...

نه حوصله خودمو نه بچه هارو نه شرکت نه خونه نه بیرون...

ازون روزاس که فقط حوصله ندارم... 

امروز دوباره حکم آزادی من صادر شد... اما نمیدونم چرا اصلا خوشحال نیستم... تازه ماشین هم دارم... بازم برام مهم نیست... و بدتر اینکه میخوام برم مسافرت اونم نه ایران... اما بازم مهم نیست... 

این همه خوشبختی و این منه بی حوصله... 

گاهی توی مخیله ام هم نمیگنجید که حتی بتونم ی ساعت آزاد باشم چه برسه به اینکه 15 روز ایران و خارج تنها ملق بزنی...

همیشه فکر میکردم اگر ی روزی به آزادی برسم خیلی پر انرژی به رویاهام فکر خواهم کرد اما الان میبینم نه؛ اون چیزی که دورن من مرده نه به آزادی و نه به هیچ چیز دیگه ای برنمیگرده... 

من دیگه هیچ وقت اون آدم شاد و پر هیجان و شلوغ نخواهم شد... اون آدمی که برای ثانیه ثانیه اش نقشه داشت و برنامه... 

مرده...

درونم...

روحم...

و آدمای آطرافم قاتلشن...

قاتلایی که برای همرنگ کردن من با خودشون تمام تلاششون رو کردن و حالا که مُردم دیگه بود و نبودم براشون مهم نیست...

چقدر احساس فرسودگی میکنم...

احساس پوچی...

و این سوال: که چی؟

که هیچی...

هیچی نیست...

در انتها هیچی نیست...

و شاید چون من هیچی از زندگی نمیخواستم این شدم...

بی حوصله ام...

دلم میخواد برم خونه و ساعتها بی دغدغه بخوابم... خیلی... اونقدر که هیچکس واسه هیچی بیدارم نکنه... و زمانم رو به هیچی بگذرونم...

هیچی و هیچ کار...

دیگه نگران هدر رفتن زندگیم و عمرم نیستم... وقتی جوونی و شادابیم گذشت و نه هیچ کس و نه خودم هیچکاری نکردیم؛ دیگه چه مهم که بقیه اش چجوری بگذره؟؟

دیگه حوصله آدمای جدید رو هم ندارم که بگم ی روزی به این امید زندگی میکنم که یکی بیاد و بتونم کنارش لااقل ساعتای تنهاییم رو پر کنم... 

نه...

دیگه قرار نیست اتفاقی بیفته...

و ادامه این روزمره گی ها یا به قولی روز مردیگی ها...

بدنم درد میکنه...

از فرط خواب...

خسته ام و بی حوصله...

روزا نگاهم به ساعته که بگذره و برم خونه...

اینقدر کار برام مسخره شده که حتی حاضر نیستم به کارای انجام نداده ام فکر کنم...

که چی؟ که به چشم کی بیاد؟ که کی ازت تشکر کنه؟ که کی بفهمه؟ که کی ببینه؟ و اصلا قراره چه تغییر و تاثیری حاصل بشه؟

هیچی...

مثل سال گذشته...

مثل همه کارای گذشته...

قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته وقتی اینجا توی الویت کسی نیست... همینکه خبری از بی پولی نباشه؛ دیگه حتی کسی نمیپرسه فروشی بوده یا نه؛ مهم اینه که از بدی ها چیزی نگی... و همه چی خوب جلوه کنه... البته خوب که نه؛ مهم اینه که ازین ستون به اون ستون کنی...

وقتی فقط همین براشون مهمه دیگه چیکار باید کرد؟

بیخیال...

خودشون اینجوری راضی ترن من دیگه خودمو درگیر چی بکنم وقتی هنوز با این همه نظم و کاهش بدبختی ها و گندکاری ها؛ بازم رضا خودشو مستحق مدیریت میدونه!

سکوت بهتره...

هرچند خسته کننده اس...

اما در جواب چه خبر؟ بگی هیچی؛ یعنی همه چی خوبه و همین بس... 

اصلا مهم نیست... چون وقتی میشه تحول ایجاد کرد که آدما بخوان و اونم نشدنیه اینجا...

دیگه جونی برای مقاومت ندارم...

خسته ام...

دلم نمیخواد به هیچکدوم ازین فکرا فکر کنم...

داشتم به این فکر میکردم که چه جالب! همه برن آتیش بازی و تو با این همه کار بمونی که خونه درست کنی... بیچاره زنش... کاش هیچ وقت زن نگیره... یا ی زنی بگیره که اصلا مغزش به این چیزا نره و اصلا به شوهرش احتیاج نداشته باشه... ازین زنها که فقط آفریده شدن که مثل مرغ تخم بزارن و در نبود شوهرشون روی تخم بخوابن... بعدم هرجا ننه شوهر رفت سرشونو بزندازن پایین و باهاش برن و اصلا فهمن شوهر یعنی آرامش... یعنی تفاوت زندگی... یعنی رفع نیاز روانی... فقطم به این فکر کنن که عابر بانک شوهره پر پول باشه کافیه... و از اینکه شوهر تا شب نیست و بعدم میاد جون نداره و بعدم صدتا کار داره کلی خوشحال باشن که میتونن بچه به بغل خونه ننه و آبجی پلاس باشن...

وگرنه اگر زنی باشه که نیاز رو درک کنه بدبخت میشه... شرکت مثل زنشه... اما همه کارش توی الویته بجز زنش! همینکه نفسی میاد و میره و مامانش که من باشم کنارشه براش کافیه...

حالا من دیگه چه توقعی میتونم داشته باشم!

مادرزن!

اونم این دوره زمونه...

بزایی بزرگ کنی مواظبت کنی هنوز طلبکارم باشن...

بازم بیخیال...

چقدر دلم میخواد دوباره برم کلاس... کاش چندتا آدم اکتیو و پر انرژی که منم مجبور میکردن به تکون خوردن... هرچی بیشتر توی خودم غرق بشم کمتر مجبورم به این چیزا فکر کنم...

نمیدونم...

شاید اگر دوباره حوصله ای پیدا کردم رفتم دنبال آدمایی که بتونن بهم انرژی بدن...

شاید...

اما الان که فقط بی حوصله ام...

 

...
نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 0:50