سکوتی سنگین تر از فریاد

ساخت وبلاگ

امروز به این نتیجه رسیدم چقدر مهمه آدم یکی رو داشته باشه که وقتی حالش خوبه یا حالش بده باهاش صحبت کنه... خیلی مهمه که وقتی پات له شده و کبود شدی بتونی برای یکی ناز کنی؛ نه اینکه غریبه ها حالتو بپرسن... خوبه که کی باشه که نگران خط لبت باشه نه اینکه یکی که ی بار دیدتت بخواد حالتو بپرسه... و چقدر خوبه که نفس یکی باشی راس راسی... البته طرف نباید غواص باشه و اهل زیرآبی! چون اصولا غواصا میتونن بدون نفس مدت طولانی رو طی کنن و گاهی هم از نفس مصنوعی و نفس کمکی استفاده میکنن!!! بنابراین مهمه نفس کی باشی...

شدیدا دچار کمبود اتنشن شدم... دقیقا وقتی من خیلی حالم خوبه رئیسه چنان حالمو میگیره که کلا از زندگی مایوس میشم... همیشه هم ی اکبرآقا و اصغرآقا و برقکار و کاشی کاری هست که وقتش رو بگیره و بعد توی اوج شلوغی هم که باشی و کارای شرکتش مونده باشه جرات نکنی بهش زنگ بزنی؛ چون حتما سرت داد میزنه و نه تنها تورو مقصر میدونه که این اتفاقات افتاده بلکه تمام بدهی های چندین ساله زندگیش رو هم زیر سر تو میدونه...

اونوقته که مجبوری ساکت بشی و بری توی حاشیه و آسته بری و آسته بیای که نکنه باز مشمول جیغ و دادهای بی منطق رئیست بشی... بعد به این فکر میکنی که چطوره دهنت رو برای همیشه ببندی و بزاری اون توی آرامش فکر کنه داره کار اقتصادی انجام میده و همه هم راضی و خودش هم راضی... چه میدونه سود و زیان چیه... هرچند وقت ی هدف کوتاه مدت انتخاب میکنه و به تاخت میره طرفش و وقتی هم بهش رسید مدتی به خودش استراحت میده و همه چی برمیگرده سر جای اولش...

حالا این وسط اگر یکی هم مثل خرمگس ویزویز کرد گاهی دکش میکنه و گاهی دقایقی بهش نگاه میکنه و در انتها یا راه خروج رو بهش نشون میده و یا چنان با دسته چک میکوبه توی سرش که مثل من تا یک هفته راه خونشون رو هم یادش نیاد!!

داشتم فکر میکردم توی تمام این سالها بجز اوایل که سر شیطنت دوست داشت من باهاش حرف بزنم و بیشتر باشم؛ بقیه اش همیشه از گزارش هایی که بهش دادم نه تنها خوشحال نشده؛ بلکه خیلی هم ناراحت شده و بعدش هم یکی دو روزی رفته توی لاک خودش و بعدم یهو عصبانی شده و عالم و آدم رو مقصر کاراش دونسته و زمین و زمان رو لعنت فرستاده و بعدش دوباره تکرار...

پروژه هاش هم هیچ ربطی به بهبود قضیه نداشته... یکهو خوابیده بیدار شده فکر ساختن انبار افتاده... حالا ویزیتورهاش دارن چیکار میکنن و چقدر بدبختی داریم بماند... اصلا چکها داره چجوری پاس میشه و اصلا پاس میشه یا نمیشه هم بماند... دوباره یکهو امده انبار خوشش آمده بقیه اس رو هم بسازه و شروع کرده... بعدش ی شب به فکرش رسیده دفتر کارش را مستقل کند آمده چند شبانه  روز وقت گذاشته و ساخته آن هم آنجوری که رویاهایش بوده نه اینکه به کم اکتفا کند... از کاشتن دوربین گرفته تا سردخانه دیواری اش همه شان را عشقی و یک شبه تصمیم گرفته بعدش نیامده فکر کند پولش از کجا...

الان هم که سرگرم پروژه منزل سازی و رویاهای منزلش است و نمیدانم خانه ترو تمیزشان چه شاخی بهش میزد... و بیشتر عاشق این است که توی گرد و خاک و شلوغی و سر و صدای چکش و اره بماند تا اینکه بیاید بنشیند یک فکری برای کار اقتصادیش بکند...

و فقط عادت داره از کل روز دوتا سوال بکنه... خبر خاصی نبود؟ و اینکه خروجی چند شد؟

حالا سوال اولش را بهتر است بگویم نه! چون به محض اینکه بخواهم بیشترش حرف بزنم میگه باشه من بعدا باهات تماس میگیرم و هیچ وقت به حرفام و توضیحام گوش نمیده... سوال دومش هم که یک عدد است... حالا اگر این عدد بزرگتر مساوی 5 باشد که هیچ وگرنه حتما یک اق واوفی میکند و باز هم از فروش کم ناله ای میکند و بعد هم سکوت میکند تا من بگم باشه غعلا کاری ندارین حدافظ و بازم ته جمله اش میگه بعدا باهات تماس میگیرم...

و البته هیچ وقت بعدنش باهام تماس که نمییگیره هیچ اصلا یادش هم میره که راجبه چی صحبت کرده بودیم!!!

با این اوضاع و احوال هرچی پیشتر میرم بیشتر به این نتیجه میرسم که خیلی وقتا فقط باید ببینم و هیچی نگم... بالاخره هم سیستم هست و هم حساب و کتاب... اگر دلش بخواد حتما میاد میبینه دیگه یا بالاخره میپرسه یا خودش میگه که ی گزارشی چیزی براش بیارم...

فقط منو گذاشته اینجا که چیزی به خودش منتقل نشه... نه خبری نه حرفی نه کار عصر و شبی... فقط باشم که همه اینا انجام بشه و اسمش باشه شرکت داره... همینه که هر چند وقت یکبار هرکسی که زورش برسه ی تیکه برای خودش میکنه... و میره... و اگرم هست تا میتونه خرابکاری میکنه... همینه که همیشه همه مخالف منن چون من کاسه داغتر از آشم... جایی که رئیسش هیچی نمیگه وزیرش زر مفت میزنه... و همینه که رضا هیچ وقت نتونسته منو بپذیره چون وقتی نبودم واقعا هر کار خواسته کرده و واقعا این من بودم که همیشه راجبه کم کاری های رضا به رئیسه گزارش دادم...

حالا رضا نه تنها اصلاح نشده بلکه این گزارشا به مزاجش هم خوش نیامده و البته عکس العمل های اشتباه رئیسه و دعواهای بی سرانجام به این قضیه دامن زده و بیشتر موجب شده که رئیسه نخواد حرفی راجبه کم کاریه رضا یا امید بشنوه... در انتها هم تنها سهم من این جمله بودم "باید ی فکر اساسی بکنم" و متاسفانه بازم اینقدر سرش گرم به چیزای دیگه بوده که هیچ وقت وقت نکرده فکر اساسی بکنه...

و حالا من موندم و ی جسم و روان آزرده تر از سه سال پیش که داره ی بغض همیشگی رو همراهش میکشه... و توی چشم همه پرسنل ی آدم بده... و هیچکس دوسش نداره... علاوه بر اینکه خودم از این موضوع خسته شدم... دیگه هی و هی تکرار مکررات و نتیجه نگرفتن هاش خیلی برام فرقی نمیکنه...

بعد از یک هفته که همش به جنگ و دعوا گذشت و دو روز تعطیلم کاملا به بطالت گذشت و در کمال خونسردی رئیسه حتی نگفت مرسی که تنها رفتی فاکتورارو بستی و بعد هم به راحتی هرچه تمام تر گفت که الان هیچی نمیفهمه و بعد هم پیام ندادم و نداد و الانم دیگه همون حاشیه...

حالا چرا باید آرامش اونو به هم بزنم؟

فقط میتونم برای روزایی که میتونست بهترین روزای کاریم باشه یادداشت بزارم و در ادامه به سکوتی ادامه بدم به به نفع همه اس هرچند به نفع من نیست...

...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 9:13