یک تجربه عجیب

تعرفه تبلیغات در سایت
صدای همهمه می آمد، تاریکی مطلق بود، فقط گاهی با نور متحرک و سریع فلش دوربینی صحنه ای از حضور بقیه دیده میشد، انگار همه چیز برای بقیه عادی بود، هوا لحظه به لحظه خفه تر میشد، انگار سقف غار داشت به سینه ام نزدیک میشد، دیوارها هم، تنگ تر و تنگ تر...
عرق گرم روی صورتم به پایین میچکید، نم نمکیه بدنم لباسم را محکمتر به بدنم می‌چسباند، راه نفسم بند آمده بود، تپش قلبم به بیشترین حدش رسیده بود، قفسه سینه ام درد گرفته بود و ثانیه به ثانیه درد بالاتر می آمد، راه برگشتی نبود...
نفس عمیق بکشید... صدای راهنمای محلی و باتجربه های گروه بود...
نفس عمیق...
اما انگار چیزی عوض نمیشد، نمناکی هوا بیشتر ریه ام را میسوزاند...
تصور برگشت از زیر قندیل های نمکی دیوانه ام میکرد، از رفتن امتناع میکردم، تاریکی بعد از نور پررنگ تر میشد، لعنتیه تمام نشدنی...
همهمه به فریاد تبدیل شده بود، تشویق به رفتن را نمیشنیدم، فقط امتناع، پشت هم تکرار میکردم من نمی آیم، میمیرم... 
گروه منتظر بود وضع هیچکس از من بهتر یا بدتر نبود، همه میخواستند فقط از این وضعیت خلاص شوند...
بی توجه به حال بقیه میخکوب شده بودم، نمیام، نمیام، نمیام...
صداها بیشتر شد، راهی نیست، بیا، چیزی نمونده، راه دیگه ای نیست... با اصرار میخواستم مجابشان کنم از راه رفته من بیایند، اما کسی گوش نمیداد، همانطور که من گوش نمیدادم...
وضعیت بدی بود، هوا هر لحظه خفه تر میشد، و نفس کشیدن سخت تر...
در میان اصرار های بقیه و انکار ناخواسته من یک فریاد همه چیز را به سکوت کشاند...
سااااکت...
لحظه ای کمتر از ثانیه همه سکوت کردند، همهمه تمام شد، وقت تصمیم گیری بود، "من میمانم"...
بقیه بی چون و چرا راه آمده شان را برگشتند، صداها یکی یکی کم شد، آرامش بیشتر شد، "من میمانم، از هرجا تو گفتی برمیگردیم ، آرام باش"...
یکی داشت بمن گوش میداد، آرام بودم، نمیدانم شاید چهره ام چیز دیگری منتقل میکرد، فقط نمیخواستم از راه بقیه برگردم، راه ساده تری هم بود، لااقل مجبور نبودم سینه خیز توی آب نمک ها برگردم...
لیدر دومین نفری بود که به پشتیبانی از حرف نفر اول ماند، و شدیم 5نفر...
راه ساده تر واقعا ساده تر بود، فقط یک لبه نمکی دو متری داشت که خیلی هم ساده نبود...
همکاری... همراهی... مدیریت... هم اندیشی... رهایی...
تمام شده بود، در یک چشم بر هم زدن... ساده تر از آمدن...
هوا به نمناکی داخل نبود، اکسیژن توی خونم دور میزد، لبخند رضایت از این همراهی... و نفس عمیق... 
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 15:02
برچسب‌ها :

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :