سر صبح من

ساخت وبلاگ

صبح که می شود دلم هوررری میریزد...

وای صبح!

وای کار!

وای حرف!

کاش لااقل نزدیکی هایمان کله پزی بود؛ هر صبح میرفتم مغزی؛ زبانی؛ چیزی میزدم که وقت آمدن جان داشته باشم جواب چرت و پرت های اینها را بدهم...

دنت نداریم...

افسردگی گرفتند...

حق هم دارند؛ هیچی که نمیفروختند دنت را داشتند... 

حالا رقبت مسیر رفتن هم نداشتند...

مینشینند حرف میزنند؛ از هر دری سخنی...

به ازا هر حرفشان من باید سه برابر کیلو کالری انرژی بگذارم تا جواب بدهم...

از بس دروغ و دلنگ بافته ام خودم هم باور کرده ام که مقصر بی دنتی خودمانیم نه آنها!!!

چه کنم!

بیایم بگویم این همه کبکبه و دبدبه پول ندارد دنت بخرد؟!

چه خوشخیالم من!!

اینها که می روند بعدش یکهو احساس میکنم قند خونم افتاد... یعنی هرچی انرژی دارم میگذارم تا اینها را راهی کنم...

تازه بعد از رفتنشان ریسه میماند و من و زنگهایشان!

کله پزی که هیچ؛ کوفت پزی هم این اطراف نیست!!!

...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 13:03