ی وضع افتضاح

ساخت وبلاگ

دچار روان پریشی شدم...

اصلا نمیدونم ازین بهمن و اسفند جون سالم به در میبرم یا نه!

اینقدری که بی پولی روی کارمون تاثیر داره هیچی دیگه نداره... یعنی اگر تعطیل بشه... سیل بیاد... زلزله بشه... برف و بوران باشه؛ میشه کار کرد اما امان از وقتی که پول نباشه... 

حالا اینا ی طرف وقتی هم بهش میگم خریدت بی برنامه بوده بهش برمیخوره... میگم کار بی فکری کردی میگه میخوای فروش رو بخوابونیم؟! بعد امروز با خونسردی هرچه تمامتر میگه خب فوقش فروش خوابیده! میگی چیکار کنم! باید صبر کنی پول بیاد!!

خب وقت خرید روغن گفتم آقا نخر!! روغنی که داری 2ماهه خیرات میکنی رو نخر... بجاش الان 50تومن داشت؛ چکاش رو پاس میکرد؛ پول مجیدم میداد...

روغن هم به بهانه دنت میره... نه دنت به بهانه روغن... بعدم اینکه کلا غادت داره به این ستون و اون ستون کردن...

خودش میگه فروش مهمه... بعد فروش اینجوری میتنبه!

من الان چه تقصیری دارمگریه

از این همه ضد و نقیض شنیدن و دیدن خسته شدمگریه

خودش میگه مسیرا مهمه بعد کل روز جمعه رو خونه میمونه در صورتی که میتونه 2-3تا مسیر درست کنه...

هم میخواد انبارش پر باشه؛ هم میخواد بدهی کذایی مجید رو بده؛ هم میخواد خرید کنه؛ هم میخواد وام هاش رو بپردازه؛ تازه میاد میگه ویزیتورها احتیاج به هزینه کردن دارن!! 

خب نمیشه... از کجا بیاری هزینه کنی؟ همون حقوقشونم نداری!!

واقعا قروقاطی ام...

از صبح دارم پاچه همه رو میگیرم... 

حوصله هیچکس و هیچ چیزم ندارم... 

خسته ام...

خوابم میاد...

اصلا دلم میخواد برم خونه...

برم لااقل ازین محیط متشنج دور باشم اونجا هر غلطی باشه میکنم...

حیف کارم...

چقدر دوسش داشتم...

چقدر برام ارامش داشت...

چه جای امنی برای پناه آووردن بود...

حالا اونوقت حاضرم برم خونه و اینجا نباشم...

با هیچکسی هم نمیشه حرف زد... به رئیس بگی دادش در میاد و دوباره قصه تکراری من بلد نیستم مدیریت کنم شرکت بدرد نمیخوره فروش مشکل داره کار از پایه اشتباه بود اگر پولشو میزاشتم تو بانک ارامش داشتم همش تقصیر رضاس... و ازین حرفا...

به بازاریاب بگی که هم پرستیژ کار میتنبه و هم ناامید میشه و اون همه کبکبه و دبدبه و زر مفتی که زدم به باد میره...

به این دختره بگم که تازه آمده و پررو میشه...

کسی هم که خونه ندارم...

خانواده هم که از رئیس ی صنم ساختم که بیا و ببین از پولداری و مدیریت و برنامه ریزی و اقتصاد و تلاش و پشتکار که نگو!!

دارم دق میکنمگریه

تنهاااااااااام بزاااااااااارین... دست از سررررررررم بررررررررردارینگریه

 

 

...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 13:03