مدیر بحران هستم

ساخت وبلاگ

هر روز که میگذره به پاس وجود این شرکت عزیز و مدیر مدبرش! بیشتر به توانایی هام پی میبرم...

من یک مدیر بحران عالی هستم...

یعنی آخر آخر آخر مدیریت بحرانم... فقط ی مشکل دارم و اونم اینه که بعد از اینکه همه کارا صاف و صوف شد؛ دیگه بدنم یاری نمیکنه و بدجور کمبودهاش رو به رخم میکشه...

از درون کم میارم... میتنبم... میریزم پایین... بدنم بدجور داره آلارم پیری میده...

از این مدیریت ها اما دوست دارم...

به قول رئیس همه چشمشون به دهن تو میمونه... و این تویی که حرف آخر رو میزنی... 

چه لحظه باشکوهیه وقتی دستور میدی بزارین بالا... بزارین پایین... تماس میگیری... هماهنگ میکنی... و تصمیم میگیری...

امروز روی ی شانسی که آووردیم بارمون درست نرسیده بود... ازین فرصت استفاده کردیم و به اندازه جیبمون خرید کردیم!! بیچاره خانم موسوی چه التماسی میکرد... حتی راننده!! اما من مجبور بودم بگم نه! چون موجودی حسابمون اندازه و قدرت منو تعیین میکرد...

در واقع هم این مهم نیست که تو توی شرایط ایده آل و جیب پر پول بتونی خرید کنی و مشتریت رو راضی نگهداری و خیلی هم خوب جلوه کنی... مهم اینه که توی بی پولی هی ازین دست به اون دست کنی و هی مشتری رو بپیچونی و راضی نگهش داری!

و من دقیقا الان چند وقته دارم همینکارو میکنم... فقط نمیدونم دیگه آخر این هفته به کجا فرار کنم که بتونیم چک عسل رو هم بپیچونم... نه دیگه روم میشه جواب تماسش رو بدم و نه دیگه منبعی دارم که بتونم بهش توکل و تمرکز کنم...

اما امروز دوباره از فکر شیطانیم درمورد مرجوع کردن حلب ها لذت بردم... من خیلی بدمگریه

نمیدونم تا کی میشه به این روش ادامه داد... و نمیدونم بالاخره قول رئیسه که میگه "خوب میشه" کی شدنی میشه... و اینکه اصلا من تا اون روز میرسم یا دار فانی رو به فاک میدم... والبته اینکه اصلا روز خوبی خواهد بود یا نه!!

ولی به هر حال هنوز از توانایی هام لذت میبرمنیشخند

...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 13:03