از فرت خستگی

ساخت وبلاگ

دوباره حسابی کارم زیاد شده؛ اما فقط کارم زیاد شده... یعنی نه اینه کارم اون کاری باشه که باید... فقط کاره... کار و کار و کار... عوضش به قول بچه ها(وقتی میخوان مسخرم کنن) که میگن تو خوب نونت رو حلال میکنی! نونم حلاله... لااقل رئیسه به آرزوش رسیده که ی کارمندش 8ساعت کاری رو کار کنه!!!

پول خیلی مقوله خوبیه... وقتی هست به آدم بلندپروازی و عزت نفس و اعتماد به نفس میده... با پول همه کار میشه کرد اما با رویا میشه زندگی کرد...

دیشب که یکم حوصله داشتم وقت خواب به خودم فکر کردم... دلم دور دور خواست... به خودم گفتم فردا اگه کار زود تمام شد به رئیسه میگم منو ببره دور دور... نمیدونم چرا بعد از چندوقت دلم هوس هواخوری کرده بود... اما امروز اینقدر شلوغ بود که عددی رو نمیتونم بجز بینهایت برای سنجشش در نظر بگیرم... از بس هم که رئیسه نیست وقتی هست باید همه کارامو باهاش هماهنگ کنم... نیروهای جدید وقت بیشتری ازم میگیرن و تسویه فاکتورا تقریبا میمونه توی الویت آخر... تازه امروز رئیسه کلی کمک داد...

فقط یادمه ی بار داشتم از گرسنگی ضعف میکردم و آخرین لحظه هم یادمه که انگشت زدم... دیگه بقیه اش هیچی از خودم یادم نیست... رئیسه خیلی دلش میخواست بره خونه اما خدایی روش نمیشد منو با این همه کار و خستگی بزاره و بره...

و اینقدر خسته بودم که دیگه هوس دور دور از دلم رفت!!!

راستی امروز ی توفیق اجباری دست داد و توی هوای خنک اول وقت ی پیاده روی هم کردم... وقتی توی این شهر تاکسی گیرت نیاد بیای سر کار ببین که داریم به کجا میریم چنین شتابان!! تمام ترسم این بود که ویزیتورهای جدید پشت در بمونن و روز اول بدجور بخوره توی ذوقشون... اما انگار رضا امروز روی قرم بود و زود آمده بود و در و باز کرده بود؛ تازه ی کار عجیب دیگه هم کرد و اون اینکه ظرفارو شست!! من هنوز توی تعجبم... رضا!! ظرف...! کمک؟! رضا؟؟؟!

بالاخره اینکه این میشه که عاشقیت به فارقی تبدیل میشه وقتی که سوختت تمام میشه... 

از فرت خستگی,...
نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت: 16:41